• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • روزمره (٦٠)
  • یادمان باشد آن روزها (٢)
  • خبر (٢)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
دوستان من
  • بی چرا زندگان - قطره
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر




imjava

خوابم یا بیدار؟
تو بیداری ِ خواب هایم باش
بچه
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱۱/٧

داشتم فکر  می‌کردم که آیا  هنوز مثل قدیم‌ها دلم بچه می‌خواد یا نه ... چقدر حاضرم با وجود این که خودم می‌تونم بچه دار بشم (البته اگه بشم!) یه بچه از پرورشگاه بیارم (البته اگه بهم بدن! (بچه!)) ؟ چقدر حاضرم از همه زیبایی‌ها و حس‌های قشنگ دوران بارداری و قبل بار داری ( همون روابط صمیمانه ! ) و بعد از زایمان و الخ بگذارم و ندید بگیرمشون و عوضش یه بچه سرپرستی کنم ؟ هر چند که این کار رو خیلی‌ دوس دارم اما به شرطی که با ترحم آمیخته نشه (یعنی میتونم؟) ... می‌شه هم هر ۲ تا رو داشت اما شاید تو این حالت اتفاقا بیشتر با ترحم آمیخته شه تا این که آدم فقط از یه بچه داشته باشه که از پرورشگاه آورده باشه ...

۳۰ سالم شده... دیر نیست اما واسه بچه دار شدن باید شرایطشُ هم داشت که من هنوز ندارم ! جدای از شرایط مالی و کار و آمادگیهای ذهنی‌، باید ازدواج هم کرده باشم. درسته که نیازی نیست که آدم واسه بچه دار شدن حتما ازدواج کرده باشه مخصوصاًا تو این جامعه ای که من توش زندگی‌ می‌کنم. اینجا بچه داشتن بدون ازدواج ( Single Parent بودن) خیلی‌ عجیب و دور از ذهن نیست (بگذریم از این که خانواده‌ام عمرا قبول نمیکنند) اما بچه دار شدن به صرف ارضا حس خودخواهانه مادر شدن خیلی‌ نامردیه . بچه هم پدر می‌خواد هم مادر ...

خوب بود اگه آدم‌ها تک جنسیتی بودن . یعنی‌ مثل بعضی گلها نر مادگی یه جا بودن .. اونوقت دیگه هیچ بچهی احساس نیاز به پدر و مادر نمیکرد و یکی‌ واسش هم پدر بود هم مادر (جمله کلیشه فیلم‌های فارسی) .. اونوقت کلی‌ از مشکلات خانوادگی و خیانت و بکا×رت و نجابت و صداقت عشق و عاشق‌ی این حرفا نبود از طرفی‌ دیگه مساله هم×جنس×بازی‌ و هم×جنس×گرایی و تغییر×جنسیت یا تبعیض×جنسیت و خلاصه این چیزا هم مطرح نبود اما عوضش همه بای×سک×شوال بودن که البته  دیگه به چشم کسی‌ هم نمیومد و معضل حساب نمیشد... 

اگه این امکان وجود داشت اونوقت طرف چه‌جوری می‌خواست بچه نا خواسته رو توجیه کنه ! شب با خودم خوابیدم یهو نفهمیدم چطور شد بچه دار شدم!!نیشخند

 

---------

توی 2 روز گذشته 3 بار اینجا زلزله اومده که 2 بارش رو کاملا حس کردم ... نگران

نظرات ()



دوست ...
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱۱/٤

امروز دلم میخواست برم خرید ... هنوز حراج‌های ژانویه تموم نشده می‌شه رفت و یه چیز‌هایی‌ پیدا کرد مخصوصاً الان که روز‌های آخر و حراج‌ها به ۷۰% رسیده هر چند که خیلی‌ از جنس‌های خوب هم تموم شده اما خوب بازم می‌شه یه چیزایی‌ پیدا کرد... حتا اگه نشه چیزی پیدا کرد همین که بری خیابون‌ها رو ببین مغز‌ها رو بگرده کلی‌ خوب. کلی‌ انرژی میده . کلی‌ روحیه آدم عوض می‌شه . لااقل واسه من که اینجوریه 

اما هیشکی نیست که باهاش برم. هیچ دوستی‌ ندارم اینجا انقدر صمیمی‌ باشه که باهاش برم خرید. یادش به خیر تهران بودم همیشه آخر هفته‌ها می‌رفتیم فلکه اول، هفت‌حوض، پاساژ میلاد، تیراژه ... خلاصه یه جایی با یکی‌ پیدا  میکردیم که بریم جاش زیاد مهم نبود مهم این بود که پا داشتم همیشه ... اهواز که بودم تو اون گرمای کوفتی پا میشودیم می‌رفتیم خیابون نادری مغازه تکرار چقدر اما حال میداد مگه نه نازی ؟ اونجا که بودم کلی‌ دوست دور و برم داشتم که بریم به بهونه های مختلف همون یه خیابون ُ متر کنیم و خرید کنیم و چیز چرخ بزنیم و حال کنیم واس خودمون ... 

یعنی‌ همیشه هر جا بودم یکی‌ بود که بریم بگردیم اما الان اینجا هیشکی نیست تنهایی حال نمیده بری مغازه گردی حوصلم نمی‌کشه .. دلم یه دوست می‌خواد یه دوست خوب ... 

نظرات ()



'h'
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱۱/٢

- چرا غمگینی چرا عکست غم داره تو نگاهش بابا let it go 

- هی میخوام که let it go اما این هی میشه let it goh ! بعدش این میشه که میبینی ! 

نظرات ()



هوس
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱۱/۱

رابطه باید پر از هوس باشد

هوس ِ خواستن ، دیدن و داشتن

هوس ِ عشق ورزیدن ، همآغوشی ، عشق بازی

هوس ِ پریدن و رفتن و باز بازگشتن

هوس ِ بیهودگی ، خندیدن و گریستن

هوس  که نباشد زندگی نه که چیزی کم داشته باشد که چیزی زیاد دارد به نام روزمرگی .. 

هوس  که نباشد رابطه ها تمامند ... 

این تمنای هوسی بیکران است که در من موج میزند ....  

نظرات ()



 
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

یه اتفاق خیلی ساده در عرض چند ثانیه میاد خفتت میکنه پرتت میکنه به گذشته بعدش باید چند صد روز هی دست و پا بزنی برگردی به حال ...

--------------

به مادرمان گفتیم که عید ایران آمدنمان مالید اول که طبق معمول باور نکرد دروغ میگویی شوخی میکنی اذیت میکنی ... به چیز پسر نداشته امان قسم که راست است ! یعنی راستش را میگوییم و حقیقت همیشه تلخ است و دشوار اما این حقیقت همیشه راست است !‌ بعد لک و لنجشان آویزان شد مثل چیز پسر خودشان ! و بعد از مدتی پشت چشم نازک کردن گفت که پس ما می آییم خنثی به این میگن راه حل چیزی

--------------

× گشنمه در حد بنز ! شب ها بعد از این که شام میخورم ناهار میپزم برای فردا .. با شکم سیر که غذا بپزی قار و قور و دل ضعفه های فردا را به یاد  نمیآری همین میشه که ناهار هویج آب پز میاری و سیب زمینی آب پز و کلم بروکلی که تا شب وقتی رسیدی خونه سینه خیز خودت را بکشی از پله ها بالا و مستقیم بری سراغ سبد نون ها و نون خالی سق بزنی !

--------------

× تحلیل رفته این روزها چیزی که اون روزها خیلی بهش مینازیدم

نظرات ()



 
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

امروز بعد از مدت ها عکس هات دیدم توی جلسه دفاع دوستت

عکس های خل خلیت... درست عین خودت

دلم یهو تنگ شد برات .. برای خندیدن هات برای نگاه کردنت .. برای اون اشکهایی که ریختی .. برای اون روزها ..

یادم افتاد به رستوران نورت به شکسپیر به گولن به ازیج ...

یادم افتاد به دریا به ساحل به موز سواری به پنجره رو به دریا به صبحانه ها روی بالکن رو به دریا ..

یادم افتاد به خرابه های سالامیس به کسل به گیرنه به لفکشا به بیوک کنوک

یهو یادم به همه این جاها و این روزها افتاد ... یهو سه سال و نیم خاطره خوب از جلو چشمم گذشت و ناپدید شد ...

نظرات ()



 
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

وقتی عکس های بچگی هام ُ که مامانم به مناسبت تولد پارسالم جدا کرده بود تا یه کلیپ سورپرایزی تولد بسازه، دوباره و سه باره نگاه میکنم پرت میشم به اون روزایی که دختر خالگی و پسر خالگی ، رفت و  آمد فامیلی و خانواده و دور همی خیلی بیشتر از لایک ها و قربون صدقه ها و دلتنگی های فیس بوکی ملموس بودند ..

روزهایی که من و تو بین ِ آدم ها و رابطه ها نبود ... روزهایی که چراغ خونه مادربزرگ هنوز روشن بود و صدای خنده و جیغ و فریاد نوه ها فضا رو پر میکرد ... 

چقدر دور و دست نیافتنی اند شده اند اون روزها و اون آدم ها ...

نظرات ()



۱۳!
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

امروز جمعه ۱۳ ژانویه است یعنی اولین ۱۳ اولین ماه ِ سال ِ جدید . از صبح حس ۱۳ به در دارم نمیدونم چرا!‌

دقیقا از ۱۹ دسامبر که دفاع کردم تا امروز هیچ کار مفیدی نکردم و دقیقا یه هفته است که دارم استاد راهنمای عزیز رو میپیچونم که meeting نداشته باشیم  اما امروز نحسی این ۱۳ ما رو خفت کرد و تا از در وارد شدم meeting  ساعت ۲.۳۰ رو در پاچه مبارک فرو کرد !‌ حالا باس برم ببینم چقدر کار میخواد بریزه سرم خنثی و صد البته که من قرار نیست کاری رو بلافاصله انجام بدم و باید فس فس کنم تا deadline بعدی که باز چوب فرو بره به همه جام ! کلا همیشه باید deadline  باشه تا ما جماعت کار کنیم ! نه که فقط ما ایرانی ها اینجوری باشیم ها  ! همه همیند و این خودش کلی جای امیدواریه !‌

تازه میخوام با کمال وقاحت بگم که من عید میخوام برم ایران نگران اگه اجازه نده مامانم چوب فرو میکنه همه جام ! 

× این چوب ِ فرو رونده از من جدا نمیشه انگار  

------------------------------

رفتیم با گردنی شکسته گفتیم که میخواهیم ۳ هفته برای سال ِ نوی خودمان به مملکت برویم گفتند که چه خبر است ۳ هفته !! میخواهیم پِیپِر * پابلیش نماییم از عملکرد شما ! نمیشود که بروی . 

حال ۲ راه داریم :

۱. نیاییم ایران و چوب مادر را به جای بخریم و پِیپِر را پابلیش کنیم و به آمریکا برویم

۲. تنبلی کنیم و ریزالت** نگیریم و بیاییم ایران و الواتی کنیم و وقتی دوستان به آمریکا میروند با حسرت نگاهشان کنیم 

--

* Paper همان مقاله خودمان است 

** result همان نتیجه است دیگر ! 

نظرات ()



دایمنشن !‌
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
میگویند شاشـــیدن 9 بعد است :
بعد روحانـــــی : ای شـــاشیدم تو او روحــت
بعد جسمـــانی : شـــاشیــدم به او هیکلــت
بعد نفسانـــی : شــاشیــدم تو او ذاتــت
بعد ظاهری : ای شاش بزنه به او قیـــافت 
بعد اخلاقــی : شاشوک برو اخلاقتو عوض کـــن
بعد مادّی : شاشــو یه 100 تومن داری قرض بدی ؟ (کاربرد 10 سال پیش)
بعد فکری : یعنی فکر کردی همه مثل خودت شاشوین؟
بعد تربیتی : وقتی یکــی خورد پس کلّت یاد می گیری که شبا اول بشاشــی بعد بخوابی
بعد گفتاری : اونقد نشاشیده آمدی وسط حرفم که یــادم رفت چی می خواستم بگم

× و من میگویم بعد کاربردی فراموش نشود که نشاشیدی شب درازه ! تقریبا هر بار زیادی قدقد میکردم مامانم همین بعدش رو به رخم میکشید !
×× امتحان جامع دکترا پاس شدم هورا
نظرات ()



ما زن ها ...
نویسنده: قطره - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

ما زن ها خیلی جونوریم ..

چه وقتی تو خونه باباییم در نقش دختر بابا

چه وقتی هنوز تو خونه باباییم در نقش خواهر یا گاهی حتی خواهر شوهر

چه وقتی خونه شوهریم در نقش همسر

چه وقتی خونه شوهریم در نقش عروس

چه وقتی خونه شوهریم در نقش مادر

و چه وقتی خونه دختریم در نقش مادر زن

یا خونه پسریم در نقش مادر شوهر

همه جوره جونوریم ! بلدیم چه جوری نظر بابا رو جلب کنیم در برابر برادر مخصوصا وقتی همچین بگی نگی حق با ما نیست ! بلدیم چه جوری نظر برادر رو جلب کنیم که خودش رو جلو بندازه تا کاری که میخواییم رو مامان و بابا واسمون انجام بدن بدون این که منتی سر ما داشته باشند یا ازش بخواییم چه جوری یه گندی رو گردن بگیره یا ماست مالی کنه و ما بشیم آدم خوب ماجرا !‌

خیلی جونور موذی هستیم وقتی میشیم پارتنر و میخواییم که حرفمون پیش بره بدون این که طرف بفهمه که چه غلام حلقه به گوشی شده ! شیر میشیم در لباس موش و میندازیم به جون مادر شوهری که جونوری است از نوع خودمون با خلوص بیشتر ولی متد قدیمیتر !‌

جونوری هستیم کاملا ملوس و شکستنی و دوست داشتنی و در عین حال نامرد که کاری میکنیم کلا پدر خانواده در مقابل جایگاه رفیع ! ما به هیچ انگاشته شود و همه ببینند که چه ها به ما رفته و چقدر ما مظلوم واقع شده ایم !‌ این داستان مظلوم نمایی با کش و قوس هایی بیشتر همچنان ادامه پیدا میکند در جایگاه مادر شوهری البته با متد هایی که کم کم دمده میشوند همانا که جونورهای جدید از ما جونورترند ...

× با همه احترامی که برای خانوم های عزیز و مادر های تاج سر قایلم اما نیایید بگید که نه من اینجوری نیستم که متاسفم میشم براتون و به زنیتتون شک میکنم ابرو

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »