درباره من
قطره
چشم ها رو که باز میکنی همون موقع که نمیدونی هنوز خوابی یا بیدار با خودت میگی به چه هوایی چه روزی چه صبحی ... و لبخند میزنی ... یادت می آید که دیشب با بغض خوابیدی با اشک .. رد پای اشک ها هنوز روی صورتت روی بالشتت مونده .. یادت میاد که دلت خواست بخوابی و بیدار نشی ... الان اما بیداری دوباره .. بیداری و دلت میخواد نخوابی خوابی نداشته باشی که قبلش اشک داشته باشی دلت میخواد فکر های قبل از خواب رو نداشته باشی دلت میخواد دلت خیلی چیز ها میخواد از همه بیشتر اون حس خوش خواب و بیدار اول صبح که فارغی از هر درد بیداری و از هر غربت ِخوابی .... اگر این جا فیلتر شدم اینجام : http://bidarkhab.wordpress.com/
  • خانه
  • گذشته های وبلاگ
  • بگو با من
  • فید
تگز
  • روزمره (٢٦٦)
  • یادمان باشد آن روزها (٧۳)
  • دیدگاه کاملا شخصی (٢٥)
  • مسئلتن (۸)
  • عکاس باشی :) (٦)
  • خبر (٤)
  • رفته ها (٤)
  • منانه (٢)
اینا رو دوس میدارم
  • بی چرا زندگان - قطره
  • خواب و بیدار
  • لینکدونی-گودری-گوگل‌ریدر-جدید :)
کدهای اضافی کاربر




imjava

Follow @ghatreh1
خوابم یا بیدار؟
تو بیداری ِ خواب هایم باش
زلزله !
من : قطره - یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

خواب میدیدم که با داداشم حرف میزنم و هی داره من و تکون تکون میده بهش گفتم نکن بچه زن گرفتی آدم نشدی ! باز تکون میداد انقدر شدید که صدای قژقژ در و دیوار خونه در اومده بود تخت تکون میخورد کمد ها تکون میخورد حتی انگار دیوار خونه بغلی داشت تکون میخورد یهو از خواب پریدم هنوز داشتم تکون تکون میخوردم هنوز دیوار و کمد و تخت تکون میخوردند هنوز صدای قژ قژ میومد یهو داد زدم وای زلزله ! اولین جایی که به ذهنم رسید برم دم پنجره بود ! (به این میگن مدیریت بحران!!) صدای پرنده ها قطع شده بود و هوا تاریک و روشن دم طلوع آفتاب بود حدود ۴ - ۵ صبح ...

همه چیز آروم شده بود دیگه و از این پیر زن های همسایه هم کسی نیومده بود تو کوچه ! صدای راه رفتن باقی همسایه ها از توی راهرو میمود اما تکون های زلزله دیگه تموم شده بود .  رفتم خوابیدم (به این میگن کنترل آرامش در شرایط بحرانی !!) پس لرزه ها شروع شدند یه بار نه دو بار نه هی می لرزیدم تو تخت . عین بچه تو ننو ! خوابم برد اما تا وقتی بیدار شم همش خواب زلزله دیدم ...

اخبار صبح خوندم که ۶.۳ ریشتر بوده شدت زلزله و در شمال شرق ایالیا ! مستحضر هستید که من کدوم طرف هام دیگه ‌؟ (البته یه ۲۰۰ کیلومتری دور بودم از محل زلزله نیشخند)

() چکه



بی راه !
من : قطره - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

قبلا در مورد این که هر چیزی از راهش باید وارد بشه حرف زده بودم و این که راه درست همونی راهیه که میبردت به بهشت برین حتی اگه بامداد خماری بعدش باشه ! مهم اینه که راهی رو رفتی که هوس کرده بودی و بعد هم لذتش رو بردی ! و قشنگ اینه که طعم گس هوس تا همیشه میمونه در خاطر  ...

حالا الان حرفم سر راه هایی که رفتیم نیست حرفم سر راه هایی هستش که نرفتیم و باید بریم یا میخواییم بریم ! انتخاب راه درست چقدر میتونه به رسیدن به هدف کمک کنه ؟‌ و چقدر به هدف رسیدن میتونه در انتخاب راه درست کمک کنه ؟‌ آیا کوتاه ترین راه میتونه بهترین راه باشه ؟‌ آیا راهی که همیشه همه رفتند دلیل بر این میشه که راه درست باشه ؟‌ جدی انتخاب راه درست مهمه. پس آینده نگر باشیم


ادامه گلواژه ها
() چکه



 
من : قطره - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

دلم تنگ می شود، گاهی
برای حرف های معمولی ، برای حرف های ساده
برای «چه هوای خوبی!» ، «دیشب چه خوردی؟»
برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» ،
« شادی پسر زائید.»
دلم تنگ می شود، گاهی
برای یک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ی داغ» ،
سه «روز» تعطیلی در زمستان ،
چهار «خنده ی » بلند
و پنج «انگشت» دوست داشتنی....

 

* مصطفی مستور

() چکه



 
من : قطره - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

عادت میکنیم ...

یا عادت ما را ...

هر چند عادت مدت هاست که ما را ...

() چکه



 
من : قطره - چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

فکر می‌کنم دارم مریض میشم . آدم قاعدتاً خودش نمی‌فهمه که افسرده شده مریض شده خل شده ک.خل شده اما من همه اینا رو میفهمم. من میفهمم که دارم از درون و بیرون به گوه کشیده میشم. میفهمم که دارم با همه چیز‌های خوب و بد دور و برم مبارزه می‌کنم یه مبارزه بی‌ هدف یه مبارزه بی‌ مقصد. یه جنگ روانی‌.

حسودی می‌کنم، غبطه میخورم، همه چیزُ پس میزنم . همه آدم‌ها رو دفع می‌کنم. از آدم‌ها به شدت فرار می‌کنم چه آدم‌هایی‌ که میشناسمشون و نزدیکند و دوسشون دارم چه آدم‌هایی‌ که کار می‌کنم باهاشون و رابطه محدود دارم.

حوصله ندارم کسی‌ بیاد نصیحتم کنه ، راهنماییم کنه . از این که خودم هم دائم دارم دیگران رو نصیحت می‌کنم به شدت متنفرم . عصبیم می‌کنه این خصلت تخمی.

حالا بعد از این که میدونم که از همه چیز‌هایی‌ که الان هست بدم میاد نمیدونم دقیقا از چی‌ خوشم میاد. از این که تو این کشور  کوفتی با این زبون تخمی زندگی‌ می‌کنم خیلی راضی‌ نیستم، اگه من قراره تو این خراب شده بمونم باید زبونشون رو یاد بگیرم اگه قراره زبونشون و یاد بگیرم باید مطمئن باشم که میمونم، باید پیشنهاد کار داشته باشم باید بتونم ویزا بگیرم، پاسپورت بگیرم، اقامت بگیرم واسه همین این‌ها حداقل ۱۰ سال باید صبر کنم ، آخرش هم من یه خارجیم که هر وقت دلشون بخواد به هر دلیل تخمی می‌تونند یه تیپا بزنند تو کونم و بفرستندم همون جایی که تا حالا بودم ! تا حالا کجا بودم ؟ آویزون این ور و اون ور که بتونم یه جایی دستم بند شه ! که چی‌ بشه ؟ که برنگردم به جایی که واسه هر کاری که می‌کنم و نمیکنم صد جور ازم توضیح بخوان و تو هر سوراخ زندگیم انگشت کنند و هزار تا انگ و حرف نا مربوط بهم بزنند .

اما من از این که آویزون باشم واسه موندن یه جا از این که هر روز مجبور باشم یه زبون یاد بگیرم هر کدوم رو هم نصف نیمه، از این که هر لحظه منتظر باشم یکی‌ بیاد بهم بگه متاسفم اما دیگه نمیتونی‌ اینجا زندگی‌ کنی‌ کار کنی‌ متنفرم ... از این که بیشتر از ۵ ساله نشستم تا یه ویزا به من بدن برم تو مملکته همیشه سرد غربت زده بدبختشون خسته ام

از این که الان بعد از این سال‌ها دیگه نمیتونم برگردم ایران خسته‌ام ، از این که همیشه دل تنگ پدر مادرم باشم ، دلگیر باشم که نیستم کنارشون تو روز‌های خوشی‌ و نا خوشیشون، تو تنهایی و شادیشون  خسته‌ام .

از این که زندگی‌ خودم به هیچی‌ و هیچ کی‌ بند نیست خسته‌ام .

من یه زنم. نمیگم مثل همه زن‌های دیگه اما مثل خیلی‌‌های دیگه دلم می‌خواد واسه خودم زندگی‌ داشته باشم، خونه داشته باشم، خانواده داشته باشم، بچه داشته باشم، رفت و آمد خونوادگی داشته باشم . دلم می‌خواد واسه آینده خودم، زندگیم، بچه ام فکر و خیال و آرزو داشته باشم ، دلم می‌خواد هر لحظه نترسم از افتادن اتفاقی‌ که نباید بیفته اما خیلی دلم میخواد که بیفته!

همه اینا یهو آدم ُ خسته می‌کنه، داغون می‌کنه، میکوبه زمین، انقدر که شروع می‌کنه دنبال کار گشتن تو ایران (با این که میدونه دلش نمیخواد برگرده ایران)، انقدر که میشینه به خواستگار‌های قدیمش فکر می‌کنه با وجود اینکه یکی‌ دیگه رو دوست داره و میدونه هرگز نمیخواد اون مدلی ازدواج کنه، انقدر که بی‌خیال درس و دکترا می‌شه و تصمیم میگیره واسه بار دوم دکترا خوندن و ولش کنه و بره از نو یه زندگی‌ رو شروع کنه که دلش می‌خواد...

فقط کاش میدونست دلش چی‌ می‌خواد ...

() چکه



 
من : قطره - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

خوب نیستم اصلا ....

گم شدم ...

() چکه



تخمی تخمی !
من : قطره - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

دلم میخواست انقدر تخم میداشتم که میتونستم بزنم زیر همه چیز !و زیر همه کس ! مشکل من نیست که عده ای همه چیزشون تخمشونه و تخمشون زیرشونه ! مشکل من اینه که تخمش رو ندارم که بزنم زیرشون بزنم تو تخمشون و برم پی کارم !

() چکه



حماقت
من : قطره - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

هی امیدت با خاک یکسان بشه

هی همچنان به خودت امید واهی بدی

------

() چکه



از حسرتی که میبریم
من : قطره - جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

مامانم خواهر ِ یکی از دوست های دوره راهنمایی ام رو دیده. خیلی سال بود از دوستم خبر نداشتم. سال سوم راهنمایی مون که تموم شد باباش فوت کرد. خیلی غصه خورد. خیلی به باباش وابسته بود. وابسته هم که نباشی از دست دادن یه عزیز خیلی سخته. یه خواهر بزرگتر داشت که قبل از مراسم چهلم باباش واسش خواستگار اومد و زودی شوهر کرد  یه خواهر و برادر کوچکتر هم داشت، در واقع از طریق این خواهر کوچکتر موفق شدیم دوباره پیداش کنیم. سریع تو کتاب چهره ها دنبالش گشتم و خواهرش رو پیدا کردم، تو عکس های خواهرش دوستم رو دیدم ، وقتی دیدمش تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود ... یهو انگاری پرت شدم به ۱۵- ۱۶ سال پیش . به اون روزهایی که سه تا دوست کله پوک بودیم که همش با هم بودیم ... چقدر همش میخندیدیم . چقدر خوش بودیم ...

سال سوم راهنمایی بعد از امتحان های ثلث سوم ، یه روز جمعه که باباش رفته بود با دوست هاشون فوتبال بازی کنه یهو ناغافل سکته میکنه و قبل از رسیدن به بیمارستان تموم میکنه ... یه مامان میمونه و ۳ - ۴ بچه صغیر. این میشه که خواهر بزرگه توی ۱۸ - ۱۹ سالگی شوهر میکنه ... هفته اول مراسم باباش، من هر روز از صب تا آخر شب اونجا بودم. مامانش هی میگفت دخترم رو تنها نذاری ها ... چقدر پا به پاش گریه کردم اون روزها ... چقدر هم گاهی ریز ریز خندیدیم . چقدر خودم تو دل مامانش و همه فامیلشون جا کردم ... چه روزهایی بود ... 

وقت دبیرستان رفتنمون شده بود ... به هوای من اومد همون دبیرستانی که من میخواستم برم، از روز اول سال اول دبیرستان نشستیم کنار هم، هر دو سفید و تپل و یه رگه ترک داشتیم خیلی ها فکر میکردند که یا خواهریم یا دختر خاله ، ما هم میگفتیم دختر خاله ایم ! بعدتر ها دختر خاله واقعی ام اومد همون دبیرستان اما هر وقت به دوستهام به عنوان دختر خاله معرفی اش میکردم باور نمیکردند . هم چون شبیه نبودیم هم سابقه ام خراب بود !

خلاصه سال اول دبیرستان همش با هم بودیم اما سال دوم من رفتم ریاضی اون رفت تجربی یه کم جدا شدیم دوست های جدید پیدا کردیم فاصله افتاد بینمون . پیشدانشگاهی من از اون مدرسه رفتم و یهو رابطه امون قطع شد ... (تلفن بود البته در اون دوره و زمونه اما ما هی اسباب کشی میکردیم جا به جا میشدیم بعدش هم از یاد برفت هر آنکه از دیده برفت دیگه !!)

چند سال بعد یه بار اتفاقی تو یه مغازه (که فکر کنم لوازم خونه فروشی بود) دیدمش که فروشنده شده بود البته فروشنده که نه ! گفت بعد از ظهر ها میاد کمک شوهرش ..  راستش بیشتر فکر کنم میرفت که شوهرش رو بپاد !! شوهرش اصلا به تیپ این خانواده نمیومد. این ها از یه خانواده قدیمی و ثروتمند بودند و شوهرش کاملا معلوم الحال !! بعد ها شنیدم که جدا شده !

مامانم که پیداش کرد دوباره شنیدم که یه بچه دو ساله هم داره ! یعنی دوباره ازدواج کرده .. خوشحال شدم واسش و امیدوارم که خوشحال باشه و دلم کلی واسش تنگ شدش یهو ... به یاد اون روزها ....

-----

 داشتم با خودم فکر میکردم وقتی میشنوه که من دارم واسه خودم تنها ایتالیا زندگی میکنم دکترا میخونم چه فکری میکنه ؟‌میگه خوش به حالش ؟‌میگه وای چه اعصابی داره ؟ میگه پس چرا هنوز شوهر نکرده ؟ چیا میاد تو سرش از کسی که یه زمانی ۲۴ ساعته با هم بودن و حالا فرسنگ ها ازش فاصله داره .دلش تنگ شده اونم ؟ مثل من یاد قدیم ها میفته ؟؟

من خودم فکر کردم که الان چه شکلی شده ؟ بالاخره درسش تموم شد یا شوهر کردن مهلت نداد بهش که به درسش برسه ... اصن حتی یادم نمیاد دانشگاه قبول شده بود یا نه !!‌ (باعث شرمندگی) بچه اش دختره یا پسر. خوش به حالش مامان شده واسه خودش...  کجا زندگی میکنه ، خونه اش چه شکلیه ، خوش به حالش که پیش خانواده اشه . هزار جور فکر همین جوری تو سرم چرخید و چرخید ...

----

این روزها انگار هر کی هر جای دنیا یه حسرتی داره ، یه حسرت کوفتی که تمومی نداره ، کم که نمیشه هیچی هی زیاد و زیاد تر هم میشه . ...

حسرت بودن کنار خانواده و عزیزان و در عین حال آزاد و مستقل زندگی کردن . من میدونم یه روزی هم برگردم ایران نمیتونم با خانواده ام توی یه خونه زندگی کنم ، اما دلم میخواد هر وقت دلم تنگ شد واسشون نیم ساعت بعد پیششون باشم ، از این که سرم رو فرو تو اسکایپ و دو نقطه ستاره بفرستم بدم میاد ...

حسرت داشتن همسر و زندگی حتی اگه با کسی که دوسش داریم هم خونه باشیم. تو ناف امریکا و اروپا هم که باشی و هرچقدر زندگی کردن با پارتنر شناخته شده و قبول شده باشه باز هم زندگی انگار زندگی خودت نیست.

حسرت داشتن کشوری که همیشه به اسمش و به رسمش افتخار کنیم نه فقط صد سالی یک بار تحت شرایط خاص !

حسرت داشتن آسایش و آرامش و پول به اندازه ای که هی مجبور نشیم واسه هر خرجی که میکنیم صد بار حساب کتاب کنیم :|

حسرت شنیدن خبر خوب (حداقل نشنیدن خبر بد) در دو روز متوالی !

حسرت بودن کنار دوست هایی که دوستند بدون دغدغه از دست دادنشون ...

() چکه



حباب
من : قطره - چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

خیال های رویایی مثل حباب میمونند، حبابی که زیباست، رنگینه، وهم انگیز و شکننده است...

با تلنگری میشکنه و فقط خیسی قطراتش رد حسرت میزاره رو دل آدم

---------------

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه ی خود، جامه ی اندوه مپوشان هرگز.

سهراب سپهری

---------------

سرگرمی بچه گی های ما حباب بازی با خودکار بیک و آب و ریکا بود و به کثافت کشیدن خونه ! این سرگرمی در هر سنی زیباست [+]


ادامه گلواژه ها
() چکه



آقامون ابی !
من : قطره - سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

کنسرت ابی خدا بود یعنی اصن من میگم شما یه چیزی میشنویداااا

----

به سلامتی بچه های شمال ایتالیا (یعنی ماها از خود راضی) آهنگ ستاره های سربی رو خوند. آهنگ محتاجش رو هم تقدیم کرد به همه زندانی های ۳۰*یاسی .

با آهنگ خلیج فارس انقدر جیغ زدم که صدام گرفته (اولین بار نبود که این آهنگ رو میشنیدم اما اولین بار بود که با این آهنگ اشک میریختم و با تمام وجود آرزو میکردم که ای کاش همه چیز شکل دیگری داشت ... )

و با آهنگ کی اشکاتو پاک میکنه به این حقیقت دست یافتم که کَس نخارد پشت من جز ناخن ِ انگشتِ من!

و با همه آهنگ های دیگه ای که خوند یه شب پر خاطره ساخت. هی میگفت جونم ما جواب میدادیم جونم ، باز اون میگفت جوووووونم قلب طفلکی به خاطر زانو دردش نمیتونست زیاد سر پا وایسته نگران

کلا خیلی زیاد عالی بود  و جای همه خالی :)

چند تا ویدیو گذاشتم ازش اما به خاطر نور پردازی بد سالن و به خاطر فیلم گرفتن با موبایل خیلی کیفیت خوبی ندارند و میدونم حجمشون زیاده با اینترنت ایران یه نموره مشکله دیدنش نگران اما به دیدنش می ارزه . حداقل واسه من که یه دنیا خاطره است [+] , [+] , [+] , [+]


ادامه گلواژه ها
() چکه



این آقای داماد ۱
من : قطره - جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

۵ سالش بود باشگاه کاراته میرفت ۲ تا چهار راه اون طرف تر از خونمون . هر روز بعد از پاشگاه مامان میرفت دنبالش. اون روز کلاسش ۵ دقیقه زودتر تموم شده بود یا مامان ۵ دقیقه دیر رسیده بود، این بچه اومده بود بیرون جلوی در باشگاه گریه میکرد یه آقای مهربونی اومده بود ازش پرسیده بود پسرم چی شده چرا گریه میکنی ؟ اشک هاش ُ پاک کرده بود یادش داده بودند مرد گریه نمیکنه گفته بود به آقای مهربون که مامانم گم شده!! نیومده من ُ ببره خونه . آقای مهربون گفته بود بلدی خونتون ُ ؟‌گفته بود آره همین بغل پلاک ۵۹. به اسم همین بغل آقای مهربون رو ۲ تا چهار راه دنبال خودش تا دم خونه کشونده بود که الان میرسیم الان میرسیم ! تا رسیده بود در خونه !مامان جلوی در خونه با چشم گریون ۱۰ بار مسیر خونه تا باشگاه رو رفته بود و این بچه رو ندیده بود ! لابد انتظار نداشته دست به دست یه آقای مهربون پیدا کنه پسرش ُ ! رسیدند در خونه که یهو این فسقلی کاراته کار ۵ ساله داد زد اوناهاش مامانم پیدا شد !


ادامه گلواژه ها
() چکه



متفاوت !
من : قطره - چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

توی اتوبوس نشستم سرم ُ تکیه دادم به شیشه دارم از پنجره بارون خورده منظره سبز بیرون رو تماشا میکنم و پیش خودم به هزار تا کار کرده و نکرده فکر میکنم ... انگار یکی کنار دستم نشست. نگاهش نمیکنم. سایه حرکت کردن دستش میفته روی پنجره و تکون هاش رو حس میکنم که دائم داره وول میخوره نگاهش میکنم که بفهمه این تکون خوردن هاش داره باعث ناراحتی من میشه چیزی که میبینم بیشتر باعث ناراحتیم میشه! داره با دوستش با زبان ایما و اشاره حرف میزنه. صدایی که ازشون در نمیاد مجبورند برای ارتباط برقرار کردن از بدنشون استفاده کنند ... برمیگردم باز از پنجره بیرون را نگاه میکنم لبخند میزنم. با این که ناراحت شده بودم اما لبخند میزنم که ترحم رو توی چشمام نخونه ..

توی کوپه قطار داخل شهری میلان با هدفون نشسته بودم و قیلوله میکردم. یه خانواده با ۴ - ۵ تا بچه و ۶ - ۷ تا آدم بزرگ وارد شدند . بچه ها از این سر کوپه دنبال هم میدویدند تا اون سر کوپه... جیغ و داد و فریاد و تاپ و توپ !! آدم بزرگ ها برای این که صداشون به هم برسه بلند بلند حرف میزنند انقدر که صدای جیغ جیغوی شکیرا تو آهنگ Addicted to you را نمی شنیدم اما صدای حرف یا همون داد زدن اون ها رو کامل و واضح میشنیدم! عصبی نگاهشون میکنم اصن به روی خودشون نمیارند که من دارم نگاهشون میکنم! دلم میخواست بگم اگه زمان پدر مادر هاتون استفاده از کا*ند*و*م رایج بود الان هم شما نبودید هم اینا هم من با آرامش به جیغ جیغ های شکیرا گوش میکردم !‌ حیف که گفتن این جمله به ایتالیایی سخته ! از کلش فقط پدر مادر رو بلدم و البته کا*ند*و*م ُ!! چه فایده داره که گوشزد کنم که ساکت تر باشند وقتی بخوانند بی اهمیت بشند چه به حرف چه به نگاه بی تفاوت خواهند بود ..

هر دو این دو دسته به واسطه متفاوت بودنشون جلب توجه میکردند . برای دیده شدن باید همیشه متفاوت بود اما به چه قیمتی!

() چکه



نکنه !
من : قطره - سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

دوسش دارم دختر خوبیه اما حس میکنم داره داداشم ُ ازم میگیره! همه این سال ها من سنگ صبورش بودم . همه این سال ها بهش گفتم بچسب به زندگیت ، داداش من هنوز زودشه تشکیل زندگی . گفتم خانواده ها با هم متفاوتند. گفتم این راهش نیست که شما دارید پیش میرید .... همه این سال ها خواهرانه نصیحتش کردم دفاع کردم ازش . اما امروز با این که به نظرم همه چیز داره خوب پیش میره اما من نگرانم.

این نکنه نکنه ها داره خفه ام میکنه نگران انگار خودم دارم شبیه یکی از همون زن ها (مادر ها ، خواهرهایی) میشم که یادشون میره که خودشان هم زنند و چنین روزهایی داشتند یا خواهند داشت. دیگه واسه هر کلمه حرفی که میزنم صد بار باید فکر کنم نکنه بد برداشت بشه نکنه این ناراحت بشه نکنه اون ناراحت بشه نکنه به داداشم فشار بیاد نکنه داداشم ناراحت بشه نکنه مامانش توقع زیادی داشته باشه. نکنه مامانم غصه بخوره. نکنه ... نکنه ... نکنه ...


ادامه گلواژه ها
() چکه



چراغ های رابطه خاموشند!
من : قطره - چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

- امیدوارم ناراحت نشی اما ما زن و شوهری کردن ُ تو خونه یاد نگرفتیم! ما یاد نگرفتیم چطور باید رابطه برقرار کرد. ما یاد نگرفتیم که اول رابطه برقرار کنیم بعد دوست داشته باشیم! ما رابطه برقرار کردن بلد نشدیم، ما دوست داشتن بلد نشدیم، ما دوست داشته شدن بلد نشدیم!

- کاملا حق داری بابا !!

--------

دلم سوخت واسش . خجالت کشیدم . اما حق بودند حرف هام

-----

رابطه ها الزاما نباید به دوست داشتن ختم شه ! اگر این باور را ، در رابطه باید طرفین همدیگر را دوست داشته باشند ، دور بریزیم و بیشتر سعی کنیم که لذت ببریم آنوقت چیزی داریم برای دوست داشتن در غیر این صورت رابطه از بیخ و بن غلط است !‌ برای دوست داشته شدن وارد رابطه نشیم برای رابطه برقرار کردن ، لذت بردن و اجتماعی بودن وارد رابطه بشیم !‌ بعدش هر چه بادا باد ...

() چکه



گلواژه های بعدی »