خوابم یا بیدارم؟

من قطره ام تو دریایم باش

 
خونه
نویسنده : قطره - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
 

واااااااااااای یا این اینترنت تخمی ایران اعصابم با خاک یکسا شدش اه اه 

برف دیدم بعد از 3 سال کلی دلم تنگ شده بودش کلی دلم واسه همه تنگ شده بود واسه غیبت کردن کل کل کردن خندیدن و خیلی چیزهای دیگه اینجا خونمونه گرمایی داره که هیچ خونه ای تو دنیا نداره حتی اگه تمام در و پنجره هاش باز باشه دوسش دارم حتی اگه اتاق کوچولوم به فلسطین اشغالی تبدیل شده باشه چشمک

بهترین و قدیمیترین و احمق ترین دوستهام اینجان حتی اگه بیشترین فاصله ها رو ازم داشته باشند 

اینجا قدیمیترین خاطره هام هستند حتی اگه ازشون فرار کنم یا تلح تر از تلخ باشند .. 

اینجا من هستم همونی که میخوام باشم همونی که بودم 

اما اینجا با همه این ها امروز جای من نیست ... حتی دیگه تو برنامه ریزیهای آینده سهم من نیست ... مُحِقَم به شکایت ؟


 
comment نظرات ()
 
 
آخیش
نویسنده : قطره - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

**

درس هام پاس شدن هورااااااااااااا اگرچه اصلا نمره خوبی نیست واسه دانشجوی دکترا اما واسه کسی که هیچی نخونده از سرش هم زیاده یکی A- و دیگری B+ ... حدایی دست یزنید برام همه ترم رو یک خط در میون رفتم کلاس !! نه Homework تحویل دادم نه پروژه نه درسی خوندم واسه امتحان !! از همون یک خط در میون کلاس رفتن هام هر چی لازم بود یادم مونده و بلغور کردم رو کاغذ . حتی سر جلسه امتحان کتاب باز من یادم رفتش کتابم رو ببرم  نیشخند پس نمره هام خیلی هم خوب و عالی شدن ! 

**

برم ایران ؟! 

** 

نفس کِش استقلالی میخوام سرش ُ از تخم در بیاره ... نبود ؟؟؟ خنده سوراااااااخید دیگه خنده


 
comment نظرات ()
 
 
بفرما آدامس
نویسنده : قطره - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

این آدم تو زندگی اش برنامه داشته باشه و بخواد رو حساب برنامه ریزی ها و پیش بینی هایی که میکنه حساب کنه اگرچه کار درستی به نظر میاد اما حقیقت اینه که احمقانه ترین کار ِ روس زمین ِ . چون دقیقا ً تو همون لحظه هایی که فکر میکنی همه چیز داره به بهترین شکل ممکن پیش میره یه تبر از آسمون میاد و صاف میزنه فرق ِ سرت !!  و کاملا ً شیرفهمت میکنه که اشتباه کردی و این شاید همون قسمت ماجراست که همیشه برای من اتفاق میافته بی برو برگرد !! آخه من از کجا بدونم که یهو دانشجو (نما) هایی در ایران راست می کنند برن سفارت انگلیس خوارش رو سرویس کنند و یهو دولت مهرپرور راست میکنه که روابط ایران و انگلیس تا حد کارداری کاهش بده !! کلا باید میدونستم که همه برای من راست میکنند تا یه حال اساسی بهم بدَن ... 

دقیقا ً از همون سه شنبه جلوی در سفارت که به علت شوکه شدن چند قطره اشک تمساح ! ریختم همه چیز برام تموم شد و هر چقدر بقیه  اصرار کردن که یه بار دیگه اقدام کن حاضر نشدم قبول کنم که خودمُ کوچیک کنم دوباره .. هر چی نباشه در قُد بودن شهره حاص و عام هستم ! خلاصه که پرونده این داستان هم تموم شد و حالا باید با اعتماد  به نفس هر چه تمام تر دوباره برای اینور اونور (منهای انگلیس و متعلقاتش) پذیرش بگیرم یا این که پیش به سوی آینده روشن و درخشان و دور هر گونه شرایط تخماتیک! گام بردارم ... که در هر صورت باید یادم باشه که برنامه ریزی تو کارم نباشه و هر چخ بادا باد پیش بریم بلکه این شانس آدامس از آدامسی در بیاد !!

 من وقتی بچه بودم ُ میتونید اینجا ببینید اونجا نشد اینجا ببینید 


 
comment نظرات ()
 
 
Good Luck
نویسنده : قطره - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
 

 

 

ویزا پر !! 

*

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت ... هیچ احساسی ندارم !! 


 
comment نظرات ()
 
 
دل تنگی!!!
نویسنده : قطره - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
 

*****

چی باعث میشه یه مردی دلش برای س.ک.س با دوست دخترهای قدیمش تنگ شه ؟  این دلتنگیه یا دولتنگی ؟ !!

***

چرا ما زن ها انقدر در یک نفر ذوب میشیم ؟ !! 


 
comment نظرات ()
 
 
آرزو
نویسنده : قطره - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
 

دلم میخواست یه روز صبح که بیدار میشم دست بکشم به شکمم و جودش رو حس کنم تو بطن وجودم حس کنم .. دلم میخواد حست کنم یه چیزی هست که فقط مال ِ منه و میتونم بی دغدغه عاشقش باشم ... دلم میخواست مجبور نمیشدم همیشه خودم رو کنترل کنم تا نباشی دلم میخواست میداشتمت الان این بزرگترین آرزومه تنهاترین خواسته که نمیدونم تا کی براش باید صبر کنم ... گاهی میگم من که این جام و این همه دورم کی میفهمه اگه تو بیایی تو وجودم ؟ یعنی نمیشه باشی بی آنکه بخوام جوابی بدم به کسی که چرا اومدی ؟ ای وای چقدر دلم میخوادت ................


 
comment نظرات ()
 
 
بازی ادامه گل و سبزه
نویسنده : قطره - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

من هم هر روز تو این فِیس بوک و و بلاگ ها به انواع بازی های بی حیایی دعوت میشم منم نیست خیلی باحیا هستم دست رد به سینه هیشکی نمیزنم حالا فکر کن که مرسده هم دعوت کرده باشه دیگه نه نمیشه آورد تو کار (یکی با حیا تر از خودم ) 

جواب بازی : 

ترس تعجب!! 

_________________________________________________________

زنگ زدم سفارت دیروز (جمعه) گفتم تکلیفِ من  چی شد ؟ گفت حالا 4 شنبه یا جمعه هفته دیگه خبر میدیم بهت !! ای بابا من آخرین مهلت ثبت نامم جمعه است دیگه نمیرسم برم با این حساب .... 

ایمیل زدم دانشگاه گفتم من این مشکل رو دارم میشه تا دو شنبه به من وقت بدید ؟ مژه گفت : آخی ویزات آماده نمیشه ؟؟ مشکل خودته !! ما میتونیم فقط یه پذیرش دیگه برات بفرستیم که اول آوریل بتونی بیایی !! یعنی 2 ماه این وسط علافم و لنگ در هوا !! 

اینترنت خونه تموم شد دیگه پول ندارم واسه اینترنت !!

سنم بالای 25 سال ِ و از تخفیف دانشجویی بلیط هواپیما نمیتونم استفاده کنم !! 

این ماه به فاصله 5 روز دوباره پرپری شدم !! از استرس و غصه زیاد اتفاقات اخیر یبوست حاد هم گرفتم و به خونریزی افتادم ... خلاصه که هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستم دیگه گروه خونیم هم در ضمن "O" هستش هر کسی نمیتونه یاری سبز (سرخ) برسونه !!

بازم بگم ؟ خنده

****

اما دستم بهتره خیلی دیگه میتونم موهای سرم رو خودم با کش ببندم.... مرسی از همه اونهایی که نگرانش بودند بغل


 
comment نظرات ()
 
 
گل بود به سبزه نیز آراسته شد
نویسنده : قطره - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
 

وقتی شانست تخمی باشه از زمین و زمان برات میباره این از دست دردم که هر شب 2 اتا پروفن میخورم و یه آمپول میزنم که آروم شه حتی غلت هم نمیتونم بزنم و همچنان ورم داره 

این از ویزا که آماده نشده و مهلت ثبت نامم رو به پایان ِ

اینم از هتل که رزرو کرده بودم و امروز رفتم کنسلش کنم دیدم 100 پوند شارژم کرده بدون این که استفاده کرده باشم یا تاخیری در کنسل کردنش رخ داده باشه بعدش میگن حالا شاید تخفیف دادیم بهت !!! 

خوابگاهی که رزرو کرده بودم هم کنسل شد چون من تائیدش نکردم (تکلیف ویزام معلوم نیست) !!

حساب بانکی هم قرض و قوله های دیگران بود همش که هر روز میان و پولشون رو میخوان و من هم اصلا دوست ندارم تو مسایل مالی بد قول یا بد حساب باشم یا دوستی ها تحت تاثیر پول دچار مشکل بشه 

یعنی از زمین و زمان داره برام میباره دستم به هیچ جا بند نیست خسته شدم دیگه از این شرایط و زندگی لنگ در هوای تخمی ناراحت

**

یه سری به این جا بزنه هر کی دوست داره نوروزش بمونه : اینجا 


 
comment نظرات ()
 
 
درد
نویسنده : قطره - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
 

یه جونور سمی وحشتناک نمیدونم چه شکلی آرنج دست چپم رو نیش زده بود. دستم هم ورم کردش اندازه تخم گاو ..از دردش نه میتونستم کاری کنم چیزی بلند کنم نه میتونستم بخوابم ... دستم هی تب میکرد هی عین یخ سرد میشد رفتم دکتر دانشگاه گفت آتنی بیوتیک بخود با مسکن !! اما دردش باز بدتر شد دوباره رفتم پیشش گفتش عیب نداره ٣ ۴ یا ۵ روز باید طول بکشخ تا چرکش بره تا اون موقع کدئین بخور !! گفتم من نمیخوام دردم بره میخوام مشکلم حل شه !! گفت خوب تو بگو من چی کار کنم گفتن ای بابا من اگر بلد بودم که پیش ِ تو احمق نمیومدم !! حالا شانس تخمی من هر کی هم منو میدید تقی میکوبید تو دستم داد و اشکم همش به راه بود !! بلند شدیم رفتیم بیمارستان خصوصی شهر سه ١٠٠ تا پیاده شدم بعدش آقای پرستار به سوزن فرو کرد تو دستم و در آورد دوباره فرو کرد و در آورد فکر کن دستی که یه چیر کوچواو بهش میخورد داد میزدم حالا داشت سوزن سوزنی میشد و بعدش هی فشاز میداد تا چرک هاش و عفونتش بیاد بیرون انقدر گریه کردم و داد کشیدم که حد نداشت گریه چرا آخه من ِ بیچاره انقدر بلا سرم میاد ...

*

با چه شیری هم رفتم دکتر !! سوزن که تو دست من فرو رفت آقا رفت دستشویی بالا آورد قند و فشارش چسبید کف زمین !! گفتم ما رو باش با کی اومدیم ١٣ به در !!

**

اما بعد از اون همه و درد و آمپولی که بعدش زد الان بهترم مژه

* دفاع تزت مبارک .. انشالله بیام عروسیتون !!


 
comment نظرات ()
 
 
چیز
نویسنده : قطره - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
 

* تگ دارد 

**

اون روز از عالم و آدم عصبانی بودم دلم میخواست یه عالمه کتک کاری و دعوا وراقعه کنم تا اعصابم آرم شه  .. همه کار هام بی دلیل عقب میافتاد یا کنسل میشد ... خلاصه بازار فحش دادن های بالای 40 سال نیشخند داغ داغ بود .... با دوستی تو راه بانک بودم که از قضا این دوست هم از جنسیت چیز! دار بودش منم داشتم یه جریان آدم احمق رو اعصاب رو تعریف میکردم و با کلی شاکی بودن و حرص و جوش گفتم اصلا به تخمم که این حرف رو زده مرتیکه چیزی ! (همون که فقط مرد ها دارند و موقع ابراز عشقشون کار میفته !! رجوع شود به پست عشق) بعدش دوست چیز! دار من با یک لحن ِ پر صلابت چیزانه که پر بود از همون حس های چیزی گفتش چرا شما خانم ها از چیز هایی که ندارید مایه میذارید ؟؟؟ !!! منم خوشحال از این که سوژه مورد نظر جهت خالی کردن دق و دلی هامُ پیدا کرده بودم در کمتر از چند صدم ثانیه با همون صلابت چیزی خودشون گفتم چون شما هم به بقیه میگید چیزخل !! مگه دارید گه ازش مایه میذارید !!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  و به بدین ترییت چیزش و صلابت چیزیش با خاک یکسان شدند ....

*

آخیش دلم خنک شد از خود راضی

*****

وبلاگم دیروز در سکوت مطلق یک ساله شد ... اولش مثل نامادری بودم براش اما الان عین بچه ام دوسش دارم ....


 
comment نظرات ()